X
تبلیغات
خرابات
یکی از اصلی ترین عواملی که باعث شد وبلاگ رو دوباره تجدید کنم نوشتن دغدغه های روزم بود....دغدغه هایی که این روزها بیشترند ...دغدغه و نه مشکلات...دغدغه های که افراد دیگر در ذهنم ایجاد میکنند و ذهنم را مشغول به فکر کردن...

دغدغه این روزهایم شده است فکر کردن به رفتار مردمانمان!...رفتار عجیب و غریبی داریم چون مردم عجیب و غریبی داریم...

اول محرم که میشود همه ی شهرهای ایران سیاه پوش میشوند و عزادار...عزادار کسی که ندیده اند...عزادار کسی که خیلی هامان بیشتر از پدر و مادرمان عاشق هستیم...وچقدر در دینمان تاکید کرده اند بر عزاداری بر حسین(ع)...

به اندازه ی تمام سالمان در این ده روز گریه میکنیم و بر سر و سینه میزنیم و نذری میدهیم و مراسم میگیریم و ....

همه ی این فعالیت ها خوب که چه عرض کنم عالیست و معرکه...اما افسوس من از اینجاست که همان مردمی که اینطور با عشق و علاقه عزاداری میکننم وقتی که از مراسم بیرون می آییم چنان خوی دیگری میگیریم که همه را دشمن خود میدانیم...

بر سر ساده ترین مسائل با هم جنگ و دعوا میکنیم(مثلا در یک راه دادن ساده به ماشینی که میخواهد وارد خیابان شود!)

صبح علی الطلوع که بیدار میشویم به این فکر میکنیم که چطور دروغ بگوییم تا مبادا کارهای زشتمان بر ملا شود....چطور سر هم کلاه بگذاریم تا مبلغ حرام بیشتری شب به خانه ببریم...

فکر میکنیم که چطور سر کاری که هستیم و یا کاری که بهمان سپرده اند بپیچانیم و انجامش ندهیم تا...

اخلاق در جامعه ی ما مرده است...اسلام را داریم اما مسلمان کم داریم...ایمان داریم اما مومن کم داریم...

راه و روش و دینی داریم که اکمل دین هاست اما نمیدانم چرا وضع زندگیمان و رفتارهایمان این طور است ...

برای ما خیلی زشته که هرکس خارج میرود وقتی که میگویند از آنجا بگو از رفتارشان تعریف میکند و ما را تخریب و تحقیر اخلاقی که خیلی هاش هم متاسفانه درست است...

عقل در دین ما رکن بسیار مهمیست تا جایی که آن را پیامبر درونی مینامند اما بیشتر ما فکر نکرده کارهامان را انجام میدهیم و ...

علم جایگاه والای دارد در دین ما اما سر سری میگیریم و فقط و فقط عبادت صرف را میچسبیم و نمیبینیم که با همین علم چقدر را میتوان مسلمان کرد...

سرتان را درد نیارم متاسفانه از امکاناتمان خوب استفاده نمیکنیم از ملاک هایمان خوب استفاده نمیکنیم از داشته هایمان خوب استفاده نمیکنیم واین دلایل زیادی دارد....از مال حرام خوردن بگیرید تا ریا کاری و خودنمایی و آشکار شدن خیلی از گناهان که باعث میشود حرمتش شکسته شود...

اعصابم خیلی خورد مشود وقتی تمام این مساول را میبینم ...گاهی دلم میشکند و گاهی در تنهایی برای خودم اشک میریزم و سعی میکنم تا جایی که کار ازدستم بر می آید انجام دهم بلکه مثمر ثمر شوم....

خدا راه درست به همه ی ما نشان دهد...


پ.ن1:جایتان خالی تاسوعا و عاشورا مشهدی رفتیم درجه یک ...خیلی خسته شدیم اما لذت بخش بود...

پ.ن2:این ها که دغدغه های کوچک ایرانیم بود ...عجب دنیای پر دغدغه ای داریم!!!

پ.ن3:ما رو هم دعا کنید...




تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 10:11 قبل از ظهر | نویسنده : هاتف |
یکی از اصلی ترین عواملی که باعث شد وبلاگ رو دوباره تجدید کنم نوشتن دغدغه های روزم بود....دغدغه هایی که این روزها بیشترند ...دغدغه و نه مشکلات...دغدغه های که افراد دیگر در ذهنم ایجاد میکنند و ذهنم را مشغول به فکر کردن...

دغدغه این روزهایم شده است فکر کردن به رفتار مردمانمان!...رفتار عجیب و غریبی داریم چون مردم عجیب و غریبی داریم...

اول محرم که میشود همه ی شهرهای ایران سیاه پوش میشوند و عزادار...عزادار کسی که ندیده اند...عزادار کسی که خیلی هامان بیشتر از پدر و مادرمان عاشق هستیم...وچقدر در دینمان تاکید کرده اند بر عزاداری بر حسین(ع)...

به اندازه ی تمام سالمان در این ده روز گریه میکنیم و بر سر و سینه میزنیم و نذری میدهیم و مراسم میگیریم و ....

همه ی این فعالیت ها خوب که چه عرض کنم عالیست و معرکه...اما افسوس من از اینجاست که همان مردمی که اینطور با عشق و علاقه عزاداری میکننم وقتی که از مراسم بیرون می آییم چنان خوی دیگری میگیریم که همه را دشمن خود میدانیم...

بر سر ساده ترین مسائل با هم جنگ و دعوا میکنیم(مثلا در یک راه دادن ساده به ماشینی که میخواهد وارد خیابان شود!)

صبح علی الطلوع که بیدار میشویم به این فکر میکنیم که چطور دروغ بگوییم تا مبادا کارهای زشتمان بر ملا شود....چطور سر هم کلاه بگذاریم تا مبلغ حرام بیشتری شب به خانه ببریم...

فکر میکنیم که چطور سر کاری که هستیم و یا کاری که بهمان سپرده اند بپیچانیم و انجامش ندهیم تا...

اخلاق در جامعه ی ما مرده است...اسلام را داریم اما مسلمان کم داریم...ایمان داریم اما مومن کم داریم...

راه و روش و دینی داریم که اکمل دین هاست اما نمیدانم چرا وضع زندگیمان و رفتارهایمان این طور است ...

برای ما خیلی زشته که هرکس خارج میرود وقتی که میگویند از آنجا بگو از رفتارشان تعریف میکند و ما را تخریب و تحقیر اخلاقی که خیلی هاش هم متاسفانه درست است...

عقل در دین ما رکن بسیار مهمیست تا جایی که آن را پیامبر درونی مینامند اما بیشتر ما فکر نکرده کارهامان را انجام میدهیم و ...

علم جایگاه والای دارد در دین ما اما سر سری میگیریم و فقط و فقط عبادت صرف را میچسبیم و نمیبینیم که با همین علم چقدر را میتوان مسلمان کرد...

سرتان را درد نیارم متاسفانه از امکاناتمان خوب استفاده نمیکنیم از ملاک هایمان خوب استفاده نمیکنیم از داشته هایمان خوب استفاده نمیکنیم واین دلایل زیادی دارد....از مال حرام خوردن بگیرید تا ریا کاری و خودنمایی و آشکار شدن خیلی از گناهان که باعث میشود حرمتش شکسته شود...

اعصابم خیلی خورد مشود وقتی تمام این مساول را میبینم ...گاهی دلم میشکند و گاهی در تنهایی برای خودم اشک میریزم و سعی میکنم تا جایی که کار ازدستم بر می آید انجام دهم بلکه مثمر ثمر شوم....

خدا راه درست به همه ی ما نشان دهد...




تاريخ : چهارشنبه 29 آبان1392 | 10:9 قبل از ظهر | نویسنده : هاتف |
همه ی ما آدمها در زندگیمون یک سری تعلقاتی داریم تعلقاتی که ممکنه خوب باشن یا بد...مثلا یکی نسبت به ماشینش تعلق داره...یعنی وابسته بهشه و اگر اتفاقی براش بیفته داغون میشه...

یکی نسبت به خونوادش نسبت به مادرش و یا نسبت به همسرش تعلق داره و جدایی از اونها حسابی داغونش میکنه...

بعضی از ماها هم نسبت به یه سری صفات تعلق داریم....و خوب اون صفات ما رو یه جوری در بند خودشون میگیرن...

همین میشه که بسیاری از ما رو به بعضی صفت های خاص میشناسند...یعنی اون صفت اون فرد رو دربند خودش گرفته و وای به وقتی که صفتی ناشایست کسی رو دربند بگیره...

همون تعلقاتی مثل ماشین و موبایل و...نیز یه جورایی ما رو دربند خودشون میگیرن به طوری که در اغلب موارد خود ما هم متوجه نمیشیم....

مثل سیگار که خیلی ها رو اسیر و دربند خودش کرده و همه فکر میکنن که اونها سیگار رو میکشن اما متوجه نیستن که این سیگاره که اونها رو میکشه!!...

به نظرم تعلقات باید یه تعادلی داشته باشه وگرنه زندگی هرآدمی رو به هم میزنه حتی تعلق دونستن خونواده...

باید سعی کنیم ما همه چیز رو تحت اختیار خودمون بگیریم نه اینکه اجازه بدیم اونها برای ما تعیین تکلیف کنن...دیدید یه موقع هایی بیکاریم چطور موبایل ما رو به سمته خودش میکشونه؟... این یعنی اونه که داره برای ما تعیین تکلیف میکنه و ما رو در بند خودش گرفته...

برخی از ما هم دچار سادگی هستیم یعنی سادگی در همه حال ما رو دربند گرفته ...بعضی هامون دچار جو زدگی هستیم یعنی همیشه اجازه میدیم جو برای حالمون تصمیم بگیره و برخیمون هم دچار تعلق به خدا و دربند او بودن هستیم ...

کسانی که با تمام وجودشون توکل میکنن به خدا و میذارن خدا اونها رو دربند خودش بگیره و براشون تعیین تکلیف کنه...یعنی از یه کلمه منفی مثبت ترین استفاده رو میکنن....واین بهترین حالت دربند بودنه...


پ.ن1:فیلمی الان به اسم"دربند" در حال اکرانه که بسیار فیلم خوش ساخت و خوبیه در این بی فیلمی که یه جورایی ارتباط داره با پست...

پ.ن2:ابراهیم خلیل تمام تعلقات دنیویش که پسر عزیزش بود را برد که برای بالاترین تعلقات قربانی کنه...یعنی گذشت از دربند بودن دنیوی و رسید به دربند بودن الهی....عید قربان مبارک....

پ.ن3:ما رو هم دعا کنید...




تاريخ : سه شنبه 23 مهر1392 | 9:9 قبل از ظهر | نویسنده : هاتف |

بی تابی ذات همه ی ماست...همه ی ما لحظاتی زیادی از زندگیمان را بی تاب بوده ایم...گاهی با دلیل و گاه بی دلیل بی تاب بوده ایم...

ذات وجودیمان بی تاب است برای آمدن مردی که منجی تمام ماست از کلیه ی شرهای عالم...

همه ی بی تابی های ما سرمنشا و علت وجودش قطعا بی قراری از عدم حضور اماممان است و زمانی تاب میگیریم که حضورش را با تمام وجود درک کنیم...

با سنجیدن بی تابی هایمان میتوانیم بفهمیم که چه اندازه بی تاب آمدن مولایمان هستیم...


پ.ن1:ای دلیل همه ی بی تابی هایمان!بیا و قرار لحظه های بی قراریمان باش...

پ.ن2:بی قراری و بی تابیه همیشگیه ما عصرهای جمعه است که چقدر در دنیا بودن بی او خفه کننده است!...

پ.ن3:ما و هم دعا کنید...



تاريخ : پنجشنبه 11 مهر1392 | 10:49 بعد از ظهر | نویسنده : هاتف |
در هیاهوی زندگی دریافتم
چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت 
در حالی که گویی ایستاده بودم 
و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود 
دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود

و اگر نه نمی شود

به همین سادگی


گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید/هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


چه اتفاقاتی که نیفتاد در این دو هفته ی اخیر و مخصوصا در دو هفته ی قبل...اینکه دقیقا مساله چه بود رو نمیتونم اینجا بنویسه و در دلم خواهد ماند تا انشالا یه زمانی دقیقش رو بگم...

توی قرآن چندین آیه وجود داره که مضمونش توکل به خدا و حتی گاهی اوقات تا مرحله ی تفویض هم پیش میره ....یعنی ای بنده! کارهایت رو به بزرگتری واگذار کن که همه چیز رو تحت نظر خودش دارد و ما چقدر در این زمینه غفلت میکنیم و انگار باور نداریم یقین نداریم به فرمانروایی که همه کاره ی ماست...

خیلی ها هم البته این امر رو در زندگیشون دخیل میکنن و همیشه در حساب و کتاب هایی که انجام میدهند دو دوتایشان را چهار تا حساب نمیکنند و شاید پنج تا حساب کنند...

خیلی خیلی خیلی با خودم در تمام تصمیمات زندگی چونه میزنم تا دلم رو بسپرم به خدا و بعد از فکر و مشورت و ...همه چیز رو به خودش واگذار کنم و اگر بعد از گرفتن تصمیم هم از نظر خود من نتیجه ی خوبی از تصمیمی که گرفتم حاصل نشد غرولند نکنم به خدا و طلبکارش نشم که تو این رو برام خواستی...

خیلی سخته اینطوری زندگی کردن و باید به یقین رسیده باشی که همه چیز دست اوست و از او هرچه رسد نیکوست...دیدمان باید دید "هر چه پیش بیاید خیر است باشد" که همیشه اینطور نیست...(الخیر فی ما وقع)

اتفاقاتی پیش آمد که دلم رو سپرده به او...به امام رضایش و گفتم هرچه که میدانید همان کنید و سعیم را میکنم که مبادا بعدا گلایه ای داشته باشم از تصمیمم از اینکه شاید اتفاق رخ داده بر خلاف میلم بوده است...

همه چیز رو سپردم به امام رضا به عنوان واسطه ای برای حل موضوع ...همه ی اتفاقات اونقدر سریع رقم خورد که باور نکردنی بود در کمتر از سه روز معجزه ای رو با چشم خودم دیدم که جز با یقین و دعا و شکستن دل محقق نمیشد و البته چقدر مهربانند خانواده ای که همیشه چشم امیدمان به آنهاست...

معجزه رقم خورد و نزدیک به سک ساعت تمام اشک میرختم از اینکه احساس کردم و کاملا لمس کردم که دست امام رضا بر سر زندگیم کشیده شد و با خواست خدا خیری که اتفاق افتاد که از نظر و چشم من بنده ی حقیر هم بهترین اتفاق بود...

دعا کردم و فقط خیر را خواستم از او....نه آن چیزی که دلم میخاست را...امام رضا را به حق فرزندش امام جواد قسم دادم و چقدر شرمنده ام کردند....در این دنیای وا نفسایی که همه چیز در مادیات خلاصه شده و انگار همه کور شده ایم و معجزه نمیبینیم معجزه ای دیدم که تکانم داد و فهمیدم که چقدر تحت نظر خدا هستم و او هیچ وقت حتی بنده های کمترینش را هم فراموش نمیکند...

این چند خط نوشته اصلا نمیتواند بازگو کننده ی آن اتفاق و الطاف ومعجزات باشد و تا با پوست و گوشتت لمس نکنی و حس نکنی اصلا نمیتوانی به درستی درک کنی و انشالا که این احساس نصیب همه شود...

الحمد لله...



پ.ن1:از حضرت علی میپرسن که شما چطور خدایی رو که نمیبینی میپرستی؟ایشون میفرمایند اگر لحظه ای خدا رو نمیدیدم نمیپرستیدمش!!...

ما همه حال داریم خدا رو میبینیم و او هم ما رو اما حیف که خیلی هامون چشم بصیرت دیدنش رو نداریم...

پ.ن2:کمترین کاری که میتونستم انجام بدم در قبال لطف امام رضا این بود که برم مشهد ، حرمشون و عرض ادب و تشکر خودم رو به سمع و نظرشون برسونم و خدا رو شکر خودشون هم جواز ش رو دادن و جای همگی خالی هفته پیش مشهد بودم و همه رو هم دعا کردم...

پ.ن3:از هم ی دوستانی که اومدن و نظر گذاشتن...دلگرمی دادن و نگران شدن و....واقعا ممنونم ...ما رو هم دعا کنید...که دعاهای همه تاثیر داشته قطعا...


پ.ن عذرخواهی:از پرنیان خانم محترم هم عذرخواهی میکنم که  شعر ابتدایی در این پست رو از وبلاگ ایشان برداشتم...


پ.ن بیت الغزل:

گاهي گمان نمي كني و مي شود                    گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود؛

گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است                   گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود





تاريخ : یکشنبه 7 مهر1392 | 11:0 قبل از ظهر | نویسنده : هاتف |